خرید بک لینک
برای وطن؛حکایت حکایت شبی طولانی است که سحر ندارد...مثل آن است که کسی درحال بریدن سرمان با یک تکه حلبی زنگ زده و کُند است،این چه سخت جانی است که ما داریم، که نه جان از تن می رود و نه تن از همراهی جان دست می کشد...به کدام آیین است که آدمی را بخاطر صبوری و دوام آوردن این طور آزار می دهند؟به کجا می توان گریخت که مسلخ و قربانگاه نباشد؟از کِه دست یاری بجوئیم که دستش را در جیب تن پوشش پنهان نکرده باشد؟از که می توان داد خواست که در سرزمین نفرین شده هنوز سنگ نشده باشد؟...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 5 آذر 1404 ساعت: 1:00

مثل آن است که؛

از یک بیماری سخت برخاسته ام

تب بود و هذیان و خواب بد...

اما،

امروز، روز دیگری است...

می دانم،

تو خواهی آمد

همراهت

باران و شادی

را خواهی آورد...

محبوبم!

هیچ شبی ابدی نیست

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 5 آذر 1404 ساعت: 1:00

وقتی زندگی سخت می گذرد ،
می توانیم تمام وقت گریه و زاری کنیم
و به عالم و آدم ناسزا بگوییم ،

اما چیزی که ما در آن زمان نمی دانیم این است که در همان لحظه،

همین دنیای غمناک ،
خالی از شادی نیست ،
هرچند کوچک و اندک ،

مهم آن است که شادی گم نشده ،
هست و در کنار ما نفس می کشد.
آنها ستاره های کوچکِ،
راه تاریک ما می شوند...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 5 آذر 1404 ساعت: 1:00

می بینمت که می آیی ،نمی توانم خوشحالی ام را پنهان کنم ،نزدیک که می شوی ،توقف نمی کنی ،می پرسم؛- می روی یا می آیی؟می گویی؛- می روم ، خیلی کار دارم ببخش هیچ فرصتی ندارم...باید به قطار برسم.لبخند می زنی و دستت را تکان می دهی؛- در چه حالی؟می گویم؛- میان آب بی هیچ قایقی...لبخند می زنی ؛- خوب است ، موفق باشی ،تقریبا دور شده ای ،با خودم می گویم ؛- او اصلا مرا دید یا شنید؟صدایت از دور به گوش می رسد ؛-بعدا برایت همه چیز را تعریف خواهم کرد...نگاهت می کنم که دور می شوی، زیر لب می گویم؛- بعدا رفیق ؟برای غریق در دریا ، اگر تخته پاره ای پیدا نکند آینده ای وجود ندارد... برو جان دل به قطارت برس ،من هم باید به قایق شکسته و تخته پاره های سرگردان در آب برسم، یادت هست گفته بودم طبع تو خاک و طبع من آب است،تو روی زمین و من میان آب ...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: شنبه 1 آذر 1404 ساعت: 11:55

چه کارهایی که می‌بایست بکنیم ولی هرگز نکردیم! برای اینکه به ملاحظاتی پای‌بند بودیم.
فرصتی مناسب را انتظار می‌کشیدیم، تنبلی می‌کردیم و برای اینکه مدام به خود می‌گفتیم: «چیزی نیست، همیشه فرصت خواهیم داشت.»
زیرا نمی‌دانستیم هر روزی که می‌گذرد بی جانشین و هر لحظه‌ای نایافتنی است.
تصمیم‌گیری، تلاش و عشق‌ورزی را به وقتی دیگر وانهاده بودیم.

آندره ژید

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: شنبه 1 آذر 1404 ساعت: 11:55

چه خلاف سر زد از ما ،که درِ سرای بستی
برِ دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی

ز تو ،خواهش غرامت نکند تنی که کُشتی
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خَستی

کسی از خرابهٔ دل ،نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی

به کمال عجز، گفتم که به لب رسید جانم
ز غرور ناز گفتی، که مگر هنوز هستی؟

"فروغی بسطامی"

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: شنبه 1 آذر 1404 ساعت: 11:55

صفحه بندی